تبليغاتX
چند خط تنهایی

چند خط تنهایی

شعر و ور

خداحافظ بلاگفا

این وبلاگ دیگر "به روز" نشده و به آدرس RainyPoems.blogspot.com منتقل شد. همچنین تغییراتی نیز در اصل و اساس آن رخ خواهد داد. دوستان دیگر به این نشانی رجوع نکنید و پیوندهای احتمالی تان را نیز اصلاح فرمایید.

با تشکر ح.نصیری

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 22:44  توسط ح.نصیری 

صید و صیاد

 

دستی در دست

دوخته ام نگاهم را به چشمی

مثل کبوتری

وقتی آزاد است، بر شاخه ی صنوبری

و نگاه می کند به کوچک دامی

که از دانه هست خالی

و صیادی که خیس اشک

آه می کشد به پشت سنگی

 

و می نشیند بر دام

آرام، آرام

تا خنده شود بر لبش

صید شود به دامش

آنی که کوچک است توشه اش

بی دانه است دامش

و پاک است نگاهش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 3:37  توسط ح.نصیری  | 

مشق کلاس

 

جلد خیس دفتر مشق کلاسم را ببین

زیر باران مانده بودم من تمام راه را

خسته ام

دستهایم طاقتِ بر هم زدن های قلم

بر دفتر مشق سیاهم را نداشت

خسته ام

از نوشتن خسته ام

از تمام جمله هایی که پیاپی خط زدی

و من هزاران دفعه بر خط ات نوشتم

خسته ام

ای معلم من دگر از درس خواندن خسته ام

پای تخته خورد گشتن

پیش چشم دوستانم آب گشتن

خسته ام

فکر من از درد ها پر گشته و

دیگر ندارد جای درس و بحث تو

ای معلم

جلد خیس دفترم را

چشمهای ماتمم را

دست و پای خسته ام را تو ببین و بعد از این

من را کمی راحت گذار

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 3:36  توسط ح.نصیری  | 

آسمان زیباست

 

شبی از ره رسید و ماه هم انگار می تابد

نگاهش کن، همان بالاست

میان آسمان پیداست

اگر هم لکه ابری هست

به زیر نور و ناپیداست

 

حواست هست؟

چقدر این آسمان زیباست

 

محمد عرش را امشب تو فرمان باش

که این منبر بدون وعظ تو، تنهاست

 

محمد هیچ میدانی که نور ماه بر دلهای بی ساحل

چنان جذر و مدی سازد

که در موجش همه عالم کف دریاست

 

مرا امشب تو درمان باش

محبت را بر این دریای طوفانی

تو سکان باش

 

محمد آسمان زیباست

و امشب ماه می تابد

ولی آنکس که نابیناست

دلش امشب دلی تنهاست

 

محمد سینه تاریک و تنگم را

بیا امشب تو مهمان باش

که امشب این دلم بی یاور و تنهاست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 3:35  توسط ح.نصیری  | 

نقاب صورتی

 

در نبرد کهنه ای میان خیر و شر

خسته از تمام روز های پیش رو و خاطرات پشت سر

پشت یک نقاب صورتی

مثل برده ای که می کشد تمام آنچه بار گشته بر حمایل اش

من اسیر خستگی و سادگی

پشت یک نقاب صورتی

مثل یک انار پوک، خشک و خالی از درون

که گاه گاه روی شاخه ی درختِ باغ های سبز و آب دار

رشد می کند و رنگ می زند تمام عابرانِ بی گناه را

رشد کرده ام

 

من کی ام؟

جز همین نشسته در سیاهی و سکوت

جز همین گرفته تار و پود خاکی اش به دود

نیستم به جز همین

من همین زمین خاکی ام

پر شده ز مردمان گم شده

خوب و بد، خیال های رنگِ دل نوشته و به کام سر روا شده

پشت یک نقاب صورتی

پشت قصه های مادرانه در کنار بسترِ پر از امیدِ کودکی

سال ها گذشته است

خسته از جدال خوب و بد

سر به روی زانوان گرفته و به خواب رفته ام

می وزد نسیم و می کشد غبار کهنگی به روی من

سال ها گذشت و حیف

رفته است

آنچه مانده از تمام من فقط

لحظه های رو به روست

 

خرد می شود دوباره این دلم و تکه تکه می چکد به گونه ها

پشت یک نقاب صورتی

مثل عاشقی که می کشد نقاب شرم بر نگاه

مثل من

مثل او

 

گاه و گاه از صدای حرف های در سرم

از غروب تا سحر

پشت یک نقاب رفته ام و فکر می کنم که این زمین

تا به کی بر این مدار می رود

قصه همیشگی

پشت هم، روز و شب، سال و ماه، می رود می رود می رود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام تیر 1389ساعت 4:47  توسط ح.نصیری